چهارشنبه 26 تیر1387
تابستان های سرد خانه ما
وارد محوطه که شدم، حس کردم چقدر دلم برای مسعود تنگ شده. خانواده همسرم رو به مقصد رسوندم، چند دقیقه ای هم خودم نشستم که صاحبخونه ناراحت نشه، بعد راه افتادم. نمی دونستم کجا باید برم. زنگ زدم به مامان بزرگ. گفت، خیابون 96 رو که رد کردی، نرسیده به دیوار، 6 تا خونه مونده به انتها، کنار یک کاج بلند. در خونه اش هم تازه عوض شده. اما در آخر گفت، اگر هم پیدا نکردی، 4 تا صلوات بفرست خودش پیدا می شه.
تا اولین نشونی رفتم، و بعد مات نگاه کردم. اونجا پر بود از خونه هایی که 6 تا مونده بودند به آخر دیوار و پر بود از کاج های بلند و قدیمی و پر بود از درهای تازه تعویض شده خونه ها. این نشونی ها به درد همون مامان بزرگ می خورد. و حالا مونده بود آخرین راه، اما من که به صلوات فرستادن و چیزی رو پیدا کردن اعتقادی ندارم، اما به یه چیز واقعا معتقدم: کائنات و خواستن ازش. من هم خواسته بودم که تا اونجا اومده بودم و حالا می خواستم پیداش کنم. راه افتادم سمت ماشین که برگردم. اما سرم روی زمین دنبال نشونی هاش می گشت، اما فقط یه نشونی کافی بود: مسعود .....
خودش بود، خاک گرفته و کثیف، اما با همون چهره مصمم و جدی. اشک های من رو انگار نمی دید، اما بغلم کرد، صفت و محکم، همونطور که اون موقع ها، مامان رو بغل می کرد و من می دیدم. کمی با هم حرف زدیم. از بابابزرگ پرسیدم، حال اون هم خوب بود. گفتم هم بهش که از قبل از تیر، به یادش افتادم جدی و همین روزها براش خیرات می کنم. چیزی نگفت. گفت، اما حرف دیگه ای زد، بی ربط به حرف من. شاید مثل اون روزها، خیلی چیزها براش مهم نیست. و البته خیلی چیزها هم مهم، مثلا بچه خواهر ننر و لوس، اصلا براش قابل تحمل نبود و هنوز هم نیست. خلاصه، روش رو بوسیدم و خداحافظی کردم.
اون محوطه، بهشت زهرا بود، خیابون هاش، قطعه های بهشت زهرا، خونه ها، قبر و در ورودی، سنگ قبرهای اون ها. و اون قبری هم که من به دنبالش بودم، مزار دایی بزرگ ام بود که یکی از همین روزهای گرم تیر ماه، رفت. این ماه، من رو می بره تا روزهای دوری که یک مرتبه، اطرافمون خالی شد. خلوت و سرد، با همه گرمای هوا.
حتی بابا بزرگ هم بعد از سال ها، توی یکی از همین روزهای تیر ماه رفت.
سه شنبه 11 تیر1387
مربی من، جوان تنهای دهه شصت
درخاطرات كودكي من، بخش مبهم ديگر، خانه مادربزرگ بود. پیش از دستگيري مادربزرگ، همه چيز براي من، اميد بخش بود. بازي هاي کودكانه ما با بابابزرگه در حياط كوچك و تفريح ما در حوض كوچكترشان، همه نويد بخش زندگي بود براي ما. زندگي همراه با تفريح، كه در كودكي ما كمتر جا داشت. نمي دونم سال 62 بود يا 63 كه مامان بزرگ را بردند، فقط فهميدم كه مدتي است ديگر رفتن به خانه مادربزرگ جزو برنامه هاي ما نيست. و اين، راز بزرگ كودكي من بود، مثل خيلي از رازهاي ديگر كه هنوز هم از آن ها سر در نياورده ام. خانه اي كه پدربزرگ، هميشه منتاظر ما بود و درش همواره به روي ما باز بود، چه شد كه اينچنين دور از دسترس شد؟
يادم نيست از چه زماني، دوباره پايمان به آن خانه باز شد، ولي ديگر خبري از پدر بزرگ بشاش و سرحال من نبود. او، كودكي شده بود كه خودش را به نفهميدن مي زد، خنده هاي بي ربط مي كرد، حرف هاي بي ربط مي زد و بعد ها، با بچه ها و به خصوص با پسر بچه ها از جمله من، لج افتاد.
او حافظه كوتاه مدتش را از دست داد و خاطره مبهمي از دور دست را براي خودش نگه داشت.
همان سال هابود كه پدر بزرگ از در خانه بيرون رفته بود و بعد از چند روز با پاهاي ورم كرده و دمپايي پلاستيكي پاره، در يك كلانتري پيدایش كرده بودند. همان سال ها بود كه دايي كوچكم، مي خواست خودش و پدرش را با ماشين پيكان طوسي بابابزرگ، ته دره بياندازد. او، كودکي اش را در جنگ و گريز هاي خواهر و برادرهايش گذرانده بود، نوجواني اش را از ترس جانش در خانه مادر پدرش، سر كرده بود و حالا جواني اش را هم بايد پاي پدر پير و مريضش مي گذراند.
يكسالي گذشت تا دوباره مادر بزرگ را ديديم. شايد كمي زودتر هم توانستيم در اوين ملاقاتي با او داشته باشيم. ديوارهاي بلند اوين و در آهني كوچك و آن پنجره ميله دارش و سربازي كه كنار آن ايستاده بود، هنوز مقابل چشمانم هست، اما چهره مادربزرگ را تنها در ملاقات هاي حضوري زندان قزلحصار يادم مي آيد. وقتي كه دايي كوچكم هم همراه ما به ملاقات مي آمد و مدتي كه ما مامان را مي ديديم، او منتنظر مي ماند، چون برادر، حق ملاقات با خواهرش را نداشت.
نمي دانم در طول فاصله اي كه مادربزرگ را گرفتند، تا زماني كه دوباره به خانه پدربزرگ راه يافتيم، بر دايي ام چه گذشت. سال هاي بعد هم تنها او را براي بازي و تفريح و ورزش مي ديدم. اما امروز، دايي كوچكم را مي بينيم كه از ميان همه آن سال ها، محكم بيرون آمد. بر او چه گذشت نمي دانم، اما مي بينم كه او، خود را چنان نگاه داشت كه امروز هيچ مانعي براي پيشرفت خودش نمي بيند. او، مربي هميشه خودش، و مربي زندگي من تا امروز بود.
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
قهرمان زندگی من؛ زنی در انفرادی قزلحصار
بالاخره از زبان خودش خاطره آن ماه ها را شنیدم: سال 64(؟) بود و به علتی که او هم نمی داند زندانیان را گروه، گروه به جای دیگری در همان قزل حصار بردند. شاید علت این نقل و انتقال، ایجاد فشار روانی به زندانیان و واداشتن آن ها به اعتراف و استغاثه بود. به این ترتیب، تکلیف زندانیان سر موضع و آن ها که بی خطر تر بودند، زودتر معلوم می شد. البته این تحلیل مادرم بعد از گذشت 22 سال است.
به دلیل آن که برای تمام زندانیانی که به بخش مجزا برده بودند، زندان انفرادی نداشتند، هر زندانی را بین یک تخت که به حالت عمودی روی زمین گذاشته بودند، قراردادند، البته با چشمان بسته. در طول روز همه نشسته بودند بدون آن که بتوانند حرفی بزنند و راه بروند جز برای رفتن به دستشویی. همه کارها، با چشم بسته بود جز شستشوی دست و صورت و وضو گرفتن و حمام هفتگی. در آن جا هم چیزی به جز دیوارهای سفید توالت و شیرآب نمی دیدند. این وضع برای آن ها که تحمل اش را نداشتند، کمتر طول کشید، اما مادر من، 6 ماه را با این شرایط گذراند. 6 ماه همراه با لگدهایی که از رییس زندان می خورد، به دلیل درآوردن صدایی از بشقاب(خوردن قاشق به کف آن)، یا صدای فین فین دماغ (در اثر گریه)، یا هر صدایی که حکم علامت دادن را داشت. مادرم خودش تعریف می کند که صورت هایمان را بالا نگاه می داشتیم که اگر گریه می کنیم، صدایی از دماغمان بیرون نیاید. همه آن ها که این شرایط را گذراندند، بعد از آن 6 ماه یا هر قدر که برایشان طول کشید، بیش از 10 کیلو وزن کم کردند.
امروز که به آن روزها نگاه می کنم، تنها قهرمانی در مقابلم است که با آرمان و ایمانش به زندگی، روزهای آن دوران را گذراند. و امروز می فهمم که چرا اصرار دارم تا تصویرم از دورانی که مادرم گذراند روشن تر باشد، چون او برای من قهرمان است، نه قهرمان زندگی من، که قهرمان زندگی کردن. گرچه امروز بیشتر از آن که قهرمان باشد، مادری است که با ایمانش، هر آنچه را که مانع تلقی می کند از سر راه بر می دارد. اما باز هم دوست دارم قهرمان بدانمش، قهرمان زندگی.
سه شنبه 28 اسفند1386
همه آن بارها که به خانه مان ریختند
همیشه فکر می کردم خیلی زیاد به خانه مان ریخته اند و من، تنها چند باری اش را
به خاطر دارم. چند وقت پیش بود که شمارش دقیقش دستم آمد: تنها 4 بار؛ دو بار قبل از دستگیری مامان، یک بار خود دستگیری و یک بار هم بعد از دستگیری
بار اول، گویا عروسی کوچکی بوده که برای پسر عمویم که از قضا، دولتی هم بود، گرفته بودند. همسایه سر
کوچه مان، که بچه هایش کمیته ای بودند، با یکی از آن موتور هزارهای بزرگ با هیکل
چاق و لباس خاکی رنگ، به هوای خانه تیمی، مهمانی را لو داده بود و از همانجا پایشان به خانه
باز شده بود. دومین بار، به دنبال دایی بزرگم بودند و شاید همان بار بود که نشستند
به نگاه کردن عکس های خانوادگی. نمی دانم در میان عکس های ما و دایی مان به دنبال
کدام سر نخ می گشتند. بار سوم برای دستگیری مادرم آمدند. بار آخر، نیمه شب بود که
دنبال همان فلانی می گشتند که چندی قبل، خانه ما آمده بود و فراری بود. ردش را زده
بودند و به خانه ما هم سر کشیدند؛ آنهم نیمه های شب.
من اما خاطراتم از این آمد و رفت ها، محدود و مخدوش است. نمی دانستم آن بار که
مادرم را بردند، تنها کیف سامسونت هایشان معلوم بود و اسلحه هایشان را ما ندیدیم. هرچند
همیشه یادم بود که پسر عموی کوچکم، همان شب، برای من نقاشی کشید و یکی از چیزهایی
که روی یک تکه کاغذ کشید، کیف سامسونت مشکی باریکی بود که همیشه در خاطرم ماند.
خودم به خاطر ندارم که آن نیمه شبی که گروه غیر رسمی گل سرخ به خانه مان ریخت،
من هم بودم یا نه، فقط بعد ها شنیدم که لوله اسلحه شان روی صورت پسر عمویم بوده و
او هم خواب . حتی این را هم بارها شنیده بودم و خودم یادم نبود و نیست که وقتی نیمه شب در طبقه ما را زدند، پدرم از آن ها مجوز عبور خواست، آن ها هم لوله اسلحه را روی سینه اش گذاشتند و گفتند: این هم مجوز عبور.
حتی این را هم یادم نیست که همان شب ها بود که شب ادراری داشتم یا این موضوع تنها
به دوره محدودی از زمانی که مامان از
زندان برگشته بود، مربوط می شد. یعنی تا 12 سالگی من.
موضوع شب ادراری، آن قدر برایم آزار دهنده شده بود که گاهی صبح ها که بیدار می شدم، رختخوابم
را دست می کشیدم تا مطمئن شوم خیس است یا نه و تابستان ها را آن را بو می کشیدم تا مطمئن شوم عرق کرده ام یا که خیسی دیگری است!
جمعه 12 بهمن1386
نمره بیست انضباط، از ترس فراخوانده شدن مادری که نداشتم
بچه که بودم، اینطور که دیگران می گویند، شر و شلوغ بوده ام. عکس های بچگی ام هم جز یکی که مال سه یا چهار سالگی است، آنهم جلوی یک دوربین رسمی (عکاسی)، همه، تار و تیره است و بدون آرام و قرار. اما همه این ها، گویی آدم دیگری بوده اند که من از او هیچ خاطره ای ندارم. یادم نمی آید که تا کمر لب پنجره یا از لای نرده ایوان خانه آویزان می شده ام و ممکن بوده از همان بالا پرت شوم پایین.
فقط از یک
زمانی به بعد، یعنی از همان 7 سالگی که خاطره های روشنی از آن دارم، بچه ساکت و
آرامی شدم. نمی دانم چه مدت قبل از دبستان، بچه مودبی شده بودم، اما می دانم در
این دوره و طبق عادت در دوره های بعد از آن، دلم نمی خواست کاری کنم که لازم باشد
پای اولیایم به مدرسه بکشد. ترجیح می دادم که برای کارنامه دادن هم کسی را به
مدرسه نخواهند. آن وقت بود که باید رو می انداختم به مادربزرگم که جز یک بار و آن
هم یادم نیست کی بود و اصلا بود یا نه، به مدرسه نیامد، پس باید از زن عمویم می
خواستم که همراهم بیاید، و این، برایم سخت بود. البته اگر به او می گفتم که چاره
ای هم از گفتن نبود، او با جان و دل می آمد و آمد هم.
برای من عادی شده بود که
بقیه مادرهایشان را برای کارهای مهم به مدرسه بیاورند و من کس دیگری را، اما برایم
عادی نشده بود و برای همین هم کاری نکردم که این اتفاق بیافتد که پای همان کس دیگر، غیر از زمان های عادی مثل ثبت نام و کارنامه گرفتن به مدرسه باز شود. یک بار هم که این
اتفاق داشت می افتاد، اشکال از خود من نبود، که همه بچه ها داشت کارشان به اخراج
می کشید و دو نفر خدا رحمشان کرد و یکی، من بودم.
هر بار که می خواستم برای کاری – همان کارنامه های میان فصل و آخر سال- به زن
عمویم بگویم که فلان موقع مدرسه مان باشد، دلشوره به جانم می افتاد که اگر نتواند،
اگر نیاید ....
و هر بار که تنبیه عمومی می کردند، دلپیچه داشتم که نکند معلم یا ناظم، داد
بزند: فردا همه با مادرهایشان به مدرسه بیایند.
مودب بودن من، یک خصلت تربیتی و خود خواسته نبود، ناخودآگاه من، به من می گفت
که نباید چیزی را به هم بریزم، نباید کاری کنم که کسی از خانواده ام به مدرسه
فراخوانده شود و حتی کاری نکنم که نامم را بخوانند و خودم را احضار کنند.
محافظه کاری، خوی همیشگی و گاه آزاردهنده من شد که نکند کسانی فراخوانده شوند
که یا نیستند یا نمی خواهم که به خاطر من، وادار به پاسخگویی شوند.
چهارشنبه 26 دی1386
آزادی های نداشته دهه شصت من
اجباری که در کودکی داشتم برای پذیرفتن هر آنچه رخ می داد، کافی بود تا دیگر حاضر نباشم کلمه ای را که تمام زندگی مان را تشکیل داده بود، بشنوم.
کافی بود برایم که مادرم مرا جایی ببرد -جلسات و برنامه های مجاهدین- که نه لذتی از آن می بردم و نه علاقه ای به بودن در آن داشتم. کافی بود که مادرم را جایی ببرند که در هیچ چیزش، تاریخ و ساعت ملاقات و این که اصلا ملاقاتی باشد یا نباشد، دخالتی نداشتم. کافی بود که مادربزرگ، بعد از آن ساعت های خسته کننده ملاقات، ما را جایی ببرد - خانه یک مادر مجاهد - که باز نه سرگرمی بود و نه حرف خوش آیندی برای زدن و شنیدن. این همه کافی بود که الان حاضر نباشم کاری را انجام دهم که با کلمه "باید" شروع می شود.
هر چند می دانم گاه باز هم ناچارم به انجام دادن خیلی از کارها، اما ترجیح می دهم آن ها را بدون کلمه باید انجام دهم.
سه شنبه 27 آذر1386
فرزند زندانی بودن، فقط حق من است
از دستگیری خودش فقط یادم بود که دختر عمویم از مشهد، محل زندگی اش، زنگ زد به خانه ما. ساعت از ده شب گذشته بود، صدایش دیگر مثل همیشه گرم و گیرا نبود و حتی احوال پرسی درستی هم با من نکرد. خواست به بابا بگویم بیاید پای تلفن. ترسیدم، فکر می کردم که مهم ترین کار زندگی ام را دارم انجام می دهم، برای او در این لحظه حرف زدن با بابا خیلی مهم بود و خودش هم برای من آدم مهمی بود. اما دانستم هم که آنچه او به خاطرش به خانه ما زنگ زده، بیشتر از آن که مهم باشد، پریشان کننده است، از صدایش این را دانسته بودم.
بابا گوشی تلفن را گرفت. سکوت بود و سکوت.چندی قبل یکی دیگر از همین تلفن ها، خبر از سکته قلبی عمه دوست داشتنی و مهربان پدرم را داده بود. نمی دانم دستگیری یکی دیگر از اقوام پدرم، آنهم در مشهد، قبل از این تلفن بود یا بعدش. اما این بار دیگر دلم نمی خواست خبر بدی بشنوم. اما مثل همه آن بارهای دیگر، چیزی دست من نبود. خبر بد بود: شوهر دختر عمویم هم دستگیر شده بود. حالا ما و بچه های دخترعمویم، کمی به هم شبیه شده بودیم.
شوهر دختر عمویم، در آن سفر دو نفره، ماجرای دستگیری اش را برایم تعریف کرد. گفت که از مدتی قبل پسرخاله اش در خانه شان بوده، گفت که او با مجاهدین در ارتباط بوده و اگر زنده مانده باشد، احتمالا هنوز هم با آن ها مرتبط است. خواهر خودش هم به همین واسطه زندان بوده و البته خودش هم بی علاقه به این گروه نبوده. گفت که به خاطر شرایط شغلی اش، اسلحه مجاز داشته و هر هفته هم با شناسنامه به ملاقات خواهرش می رفته- رسم زندان بود که برای ملاقات با زندانی، باید مدرک شناسایی ارایه می کردی - گفت که پسر خاله اش از منزل او تلفن هایی می زده و از روی همان تلفن ها هم ردش را می زنند. باز هم گفت که بعد از دستگیری، جرمش را مخفی بودن، داشتن اسلحه و ارتباط با مجاهدین گفته بودند و حکم اعدام را هم نشانش داده بودند. اگر درست یادم باشد گفت که ری شهری، دادستان یا همان قاضی بود که حکمش را داده بود.
گویا او هم مثل مادرم، بعد از عفو، ۱۵ سال زندان حکم می گیرد و آخر هم بعد از ۳ سال آزاد می شود، چند ماهی اگر درست یادم باشد بعد از آمدن مامان از زندان.
سال هایی که او نبود، دخترعموم، زندگی اش و دو تا پسر شرش رو با هم جمع می کرد. اما اعتراف می کنم که آن روزها، از شنیدن غصه خوردن دیگران برای بچه های او ناراحت می شدم. دلم می خواست من و خواهر برادرهام، و بیشتر از همه، خودم، تنها کسانی باشیم که شایسته دلسوزی هستیم. هر چند همیشه هم طوری وانمود می کردم که به دلسوزی انگار نیازی ندارم. اما آن سال ها شدیدا دلم می خواست در مرکز توجه باشم و الان هم اگر احساس کنم بهم توجه نمی شه، کاری رو انجام نمی دم؛ نمی نویسم، نمی رقصم، نمی خورم حتی و حرف نمی زنم.
آن روزها، دستگیری شوهر دختر عمویم، می توانست این مرکزیت رو از من بگیره که دیگه به عنوان یه پسر کوچولو که مادرش زندانی است و تنها کسی است که این وضع رو داره، بهش توجه نشه. حالا البته می دونم که خیلی ها هستند و بودند که این وضع رو داشتند و حتی بدتر از این رو .
جمعه 16 آذر1386
ترس از جدایی، میراث جدایی های دهه شصت
تنها چیزی که از آن سفر به خوبی به یاد دارم، لحظه ای بود که اتوبوسی که باهاش به مشهد می رفتیم، برای نماز ایستاد و مامان بزرگ رفت نماز بخواند و من رو کنار ساکش نشوند و گفت از این جا تکون نخور، من زود برمی گردم. دقایقی گذشت. دقایقی که هر چه طولانی تر می شد، سخت تر می گذشت.
من به آمدن مامان بزرگ فکر می کردم که شاگرد راننده از مسافرها با فریاد خواست که سوار شوند. ماندم میان دو انتخاب که البته نمی دانستم دارم انتخاب می کنم یا ناچارم به انجام: بمانم منتظر یا بروم.
داخل اتوبوس شدم و در صندلی کنار پنجره نشستم و به صدای تند و پر هیجان قلبم گوش دادم و نگاه نگرانم را از پنجره به سمتی دوختم که از مامان بزرگ جدا شده بودم. قلبم ناگهان فروریخت. اتوبوس حرکت کرد. خجالت می کشیدم حرفی بزنم و یادم نیست اول خودم داد زدم یا بعضی از مسافرها، اما بالاخره و ناخودآگاه صدایی با ناله از گلویم درآمد که: یک نفر هنوز نیامده و مسافرهای دیگری هم همین را بلند تر تکرار کردند. راننده با عصبانیت نگه داشت. مامان بزرگ رو دیدم که دارد می دود سمت اتوبوس. هیجان من اما مدتی طول کشید تا بخوابد.
بعد ها که بزرگ تر شدم و حتی همین حالا هم از جدا شدن از آدم ها به امید قراری که معلوم نیست کی سر رسد می ترسم. یک بار از یک نفر جدا شدم و گفتند زود می آید و من با همه ایمانی که به دروغ بودن این حرف داشتم، هر روز منتظر آمدنش بودم، هر روز از ۳۶۵ روز آن ۵ سال، ۱۸۲۵ روز را . و دیگر توان ندارم تا حتی یک دقیقه هم برای کس دیگری در جایی منتظر بمانم و ندانم که کی می آید.
و البته از جا ماندن خودم هم می ترسم. در نگه داشتن های بین راه اتوبوس - که بیشترین سفرم را با آن داشته ام، نمازم را همیشه با ترس از جا ماندن می خواندم و البته آخر از همه هم سوار اتوبوس می شدم. ترس از جا ماندن و جدا ماندن، هنوز رهایم نکرده اند.
دوشنبه 21 آبان1386
آخرین خنده های کودکانه ما در خانه پدربزرگ
اوایلی که پدربزرگ هنوز حالش خیلی بد نشده بود، من چیزی جز حواس پرتی های گاه و بیگاهش که اغلب معلوم بود کاملا آگاهانه است، چیزی نمی دیدم و نمی فهمیدم. پدر بزرگ خیلی باهوش بود. این رو همون موقع می دونستم، الان می تونم بگم که شاید آگاهانه داشت مغز خودش رو از كار مي انداخت. او كه مرگ دختر و دامادش قبل از انقلاب رو از سر گذرانده بود، مرگ پسر كوچكش، دستگيري پسر و دختر بزرگش، تسخير چندماهه خانه اش و مهم تر از همه، دستگيري همسرش رو نمي تونست يا نمي خواست تحمل كنه. او خودش رو خادم كشورش مي دونست، چه قبل از انقلاب و در حسينيه ارشاد و چه بعد از انقلاب در مجلس. حالا نمي تونست اين همه بي حرمتي (از نظر خودش) رو تحمل كنه و نكرد. به قول پزشك ها، هر روز مغزش كوچك تر شد. به حدي كه تنها خاطره هاي دور رو نگه داشت، خاطره هايي كه ازشون دل خوش تري داشت.
اوايل، يادمه دايي كوچك و برادرم با پدر بزرگ ورق بازي مي كردند و او را مجبور مي كردند عينك راه دورش را بزند. بعد هم از روي عينكش، ورق هايش را مي خواندند و ... يادم نمي آيد برنده اين بازي ها چه كسي بود، اما پدربزرگ با اين جور بازي كردن ها كنار آمده بود.
يك بار غروب بود، منزل پدربزرگ بوديم. پدر بزرگ هنوز حالش خوب بود، روي مبل قديمي و كهنه اي كه سال ها بعد، بعد از آمدن مادربزرگ از زندان، ديگر نبود، نشسته بود. من روي يك دسته مبل، خواهرم روي دسته ديگر مبل، و برادرم روي زمين مقابل پدربزرگ نشسته بوديم. يادم نمي آيد چه مي گفتيم و به چه مي خنديديم؛ از آن خنده هايي كه به سرت مي زند تا هر كاري بكني.
من گاهي پشت سر پدربزرگ مي رفتم و دستم را به سر چرب اش مي كشيدم يا دستهام را دور گردنش حلقه مي كردم.
آن روز، كلي به شلوار يا پيژامه پدربزرگ با آن سوراخ سر زانويش خنديديم. شايد اولين بار، اصطلاح سيب زميني براي سوراخ شلوار را آن جا شنيدم. يادم نمي ايد آن شب، چه كسي اول از همه، انگشت در سوراخ شلوار پدربزرگ كرد و آن سيب زميني را بزرگ كرد. ولي يادم هست كه چند دقيقه بعد، ميان شوخي و خنده ما و پدر بزرگ، يك پاچه از شلوار او كاملا نصف شده بود. پدر بزرگ بلند شد، با همان شلوار نيمه و چرخي زد. مادربزرگ حرص مي خورد و ما مي خنديديم.
اين ها شايد آخرين خنده هاي از ته دل ما و پدربزرگ بود. پدربزرگ طاقت نداشت خيلي تنهايي بخندد. وقتي مامان بزرگ را بردند، پدربزرگ هم زد به صحراي كربلا، مدتي بي جهت خنديد و بعدها ديگه نمي دونم فكرش به كجا رفت.
هیچ وقت بعد از اون، اون طور کودکانه و بی دغدغه نخندیدیم ..... هر بار هم که خواستیم بخندیم، گفتند، زیاد نخندید، آخر هر خنده، گریه است. و ما هم که آشنا با گریه های بعد از خنده، سعی کردیم زیاد نخندیم.
پنجشنبه 3 آبان1386
کینه، اعدام، نفرت و همه آن هفت روز حصبه
اجازه من رو هم گرفت. تابستان بود و من گاهي استخر مي رفتم. همه برنامه هام رو كنسل كردم و باهاش رفتم. ما پنج نفر بوديم: مامان بزرگ، من، يكي از دوستان اش كه خانم پير و تحصيل كرده اي بود و دو تا خانم ديگر كه در اصطلاح گروه مجاهدين، "مادر" به حساب می آمدند.
توي آن سفر جز چند ساعتي كه كنار درياچه اروميه، خودم رو با لجن ها سرگرم كردم و با كودكي هم سن و سال خودم و البته محلي آشنا شدم، تمام وقت با مامان بزرگه و دوستانش بودم و زنگ خاطرات قرمز تيره و كدرشان در گوش من دایم صدا مي كرد. خاطراه زندان هايشان، ملاقات هايشان و بچه هايي كه ديگر ندارند. پشت سرم كه در ماشين مي نشستند، مقابلم كه در اتاق كوچك كرايه اي بندر شرف خانه نشسته بودند، كنارم كه براي خوردن غذا و عصرانه و صبحانه مي نشستند، همه جا حرف همين خاطره ها بود. وقتی نبود که که یکی از آن ها از شدت فشار و ناراحتی، اشک در چشمانش حلقه نزند و حتی کمی بلند تر، گریه نکند.
البته من، دلم خوش بود به جایی که تا به حال ندیده بود و تجربه منحصر به فردی که از دریاچه نمک و سفر تنها به دست آورده بودم.
مامان بزرگ هم با این که سعی می کرد حواسش به نوه عزیزدردانه اش باشد، اما سرگرم خاطره های دیگران بود و خودش از خاطراتش می گفت.
شبي كه از بندر به سمت تبريز حركت كرديم، حس كردم گرم شده ام، گرم گرم. در یک روزی که در تبريز بودم، ديگه داغ شده بودم و در هيچ برنامه مشتركي شركت نكردم، فقط خوابيدم. بعد كه مامان بزرگ رفت سرعين، مرا سوار اتوبوس كرد و فرستاد تهران.
صبح زود رسيدم، به اندازه ي پولي كه از تبريز تا تهران داده بودم، به تاكسي دادم تا مرا به خانه برساند. آن روز، شروع دو هفته تب شديد بود. تبي كه جز چند ساعتي، قطع نشد. یک هفته در خانه خوابیده بودم، صبح به این امید که تب قطع شده، شروع می شد و شب، با تب شدید می خوابیدم.
بعد از هفت روز مرا با شبهه حصبه، در بيمارستان بستري كردند. دکترها حدس می زدند که آب استخری که می رفتم، مرا به این روز درآورده. بالاخره هم، بدون آن که حصبه آشکار شده باشد، بعد از یک هفته سخت، از بیمارستان مرخصم کردند.
حصبه اي در كار نبود، هيچ چيز نبود، هيچ چيز به جز سنگيني انبوه خاطراتي كه هيچ چيزش به يادم نمانده، جز تيرگي و سياهي و كدورتي كه در اين سال هاي دهه سي زندگي ام هم نمي توانم از سر بگذرانمشان، چه برسد به آن سال هاي نوجواني.
آن سفر، آخرين سفر من با مامان بزرگ بود كه بعد از آن، هر سال چندين بار و چندين جا رفت و با خيلي از دوستانش.
